....و این خداحافظی آغاز یک سلام غریب است بر دستهای خستهءمردی که هنوز
خاک مزارش بوی بهشت میدهد.....
من ایستاده ام سبز..آبی..نیلگون و به رنگ هر چه نیلوفر خاموش..من بوی دجله..
طعم خاک..غربت کوچه...
حق داری نشناسیم من کمی فرق کرده ام..کمی عجیب شده ام..کمی رنگم پریده است
حرفی بزن!من ایستاده ام و این سنگهای سنگین و سخت هنوزبایک کلام من به لرزه
می افتدوآسمان هم هنوز که هنوز است پیش پلکهای من تعظیم میکند...
آرام باش..چند ماه وقت کمیست برای اینکه غربت را باور کنی..تا سالهای سال تنهایت
به رنج زمانه پیوند بخورد..و خورشید از پشت شانه های تاول خورده ات غروب کند...
باید عادت کنی..شاید سهم من عادت دادن توست به تنهایی و اینکه بیست وپنج سال
بوی سیب فراموشت شود..
اما من قول میدهم که در ساحل کوثر یک باغ سیب بکارم!تنها برای تو...
من هر چه را که پدر گفت خوب یاد گرفتم و در مقابل دستان بستهء تو پس دادم..
راستی!یک مشت خرما ذخیرهء اندوهت کرده ام آن گوشه پشت ظرفهای گلیمان
که سخت دلتنگ عطر توست..خداحافظ..خداحافظ مرد تمام شعرهایم..که پنهانی
ترین حرفهایم را به تو میگفتم..باور کن من شاعر نبودم..سکوتت شاعرم کرد....
+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:13  توسط حسام
|
میسوزم از سر تا به پا در سوگ مریم......
شنیدن غم از دست دادن مریم عزیز برام یک شوک بزرگ بود..مریم فرشته ای بود که راهشو اشتباه اومده بود زمین و دیروز راهشو پیدا کرد و در شب شهادت حضرت زهرا(س)به آغوش اون پروازکرد.....
دلنوشتهء خودمو تقدیم میکنم به روح پاک مریم عزیز...شاید گوشه ای از حرفای سید جواد باشه...
وقتی چشم به دنیا گشودی همهءمریمها به تماشای تو آمدن...من آنقدر خوشحال شده بودم
که احساس میکردم دنیا مثل بوته ای سبز پیش پایم افتاده است....
پنجره همسایه یاس شده بود و ریواسها بوی دریاگرفته بودندوماه برای اینکه ترا بهتر ببیند
روی درخت انار نشسته بود....وقتی اولین گریه ات به دنیا آمد دلم تکان خورد..با خودم گفتم
این گریه تا کجا با او خواهد بود؟تا هشت سالگی....تا شصت سالگی....وبعد دعا کردم اشکهایت همه از جنس شوق باشدو همیشه مثل اشک زلال بمانی و هیچگاه از پله های
غبار آلود غصه پایین نروی وهیچ طوفانی گیسوانت را پریشان نکند...مریم عزیزم نمیدانم
این حرفهای پدر را روزی خواهی خواند!!و آیا آن روز عروسکهایی را که برایشان قصه میگفتیم بیاد میاوری!!آیا دلت برای کوچهء دلگیر اتحاد تنگ میشود...نمیدانم آیا آن روزخودکار پدر را میشناسی؟و تو بر بالین پدر شعرهایم را زمزمه میکنی؟ مریم عزیز دوست داشتم وقتی پابه دنیامیگذاری خورشید را به تو تقدیم کنم و به پروانه ها مژدهء آمدنت را بدهم و بگویم برایت پیراهنی ازجنس بلور ببافن و ستاره ها را به یمن امدنت مهمان کنم و دستهایت را در بهترین رودها بشویم....
امروز چگونه ای دخترم!آیا خورشید نام ترا میداند؟آیا دستهایت با رودها آشتی اند؟آیا گیسوانت
از بهارموج میخورند؟؟
دعا میکنم همیشه به روبه رو نگاه کنی...به آنجایی که خدا در ایوانی سپید نشسته و به
مضایقه به تو لبخند میزند....
+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:17  توسط حسام
|
به نام هستی بخش مهربان.....
فردا روز دیگریست..روزی که حسی غریب در حفره های استخوانی ما شعله خواهد کشید...
روزی که رازهای ناگریز خود را زیر ابرها خواهیم گفت و از خواب ستاره ای روشن بازخواهیم گشت
وقتی قرار است تمام فانوسها در آسمان بسوزندووقتی قرارست که پلکهای ما از خوابی عمیق
بیدار شوند....پس باید نام تمام جنگلها..کوههاودریاها را از بر کنیم و در مخمل سبز زندگی
با چمدانی پر از آرزوهای قشنگ به فصل روئیاهای ناب پا بگذاریم.....
فردا من و تو که مدتها در انتظار این روزهای پر اظطراب بودیم!سهم خود را از عشق بر میداریم...
غبار گامهایمان در قاب چشمها مینشیند..چشم نوازترین دیدار دنیاچشمها را تسخیر میکند.....
دیگر بغض پرواز گلوی آسمان را نخواهد بست و خورشید با تمام آتش پاره هایش مهربانتر میشود!!
چه فرقی میکند غروب از پنجره به سلام تو بیاید!یا ستاره ای شب رادرپیراهن تو سر کند؟؟
مهم اینست که بیاید و بگذرد و بوی تورا به مشام من برساند...
+ نوشته شده در سیزدهم دی 1388ساعت 21:40  توسط حسام
|
به نام هستی بخش مهربان......
این دیدار شاید آخرین دیدارمان باشد..آخرین درودو آخرین بدرود......آخرین نگاهو آخرین لبخند....
تلخی این وداع ناگریز را شاید هیچوقت دیداری دوباره بیرنگ نکند...
شاید دیگر هیچوقت فرصت نکنی برای سلام کردن به من پیشدستی کنی..شاید دیگر هیچوقت
فرصت نکنم برلی نگاهت غزل بنویسم.....اصلان شاید یکی از همین فرداهای نارنجی عکسم را
کنار نوشته ای که آغازش((انا الله و اناالیه راجعون.....باشد بر روی دیوار سیمانی کوچه تان ببینی....
اما تو صبور باش...خم به ابرو نیاور..من در نبرد با تقدیر همیشه بازنده ام!!
راستی مردن اتفاق تازه ای نیست...زندگی هم برایم دیگر آش دهن سوزی نیست......
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1388ساعت 20:8  توسط حسام
|
حالا ما به هم نزدیک ونزدیکتر میشویم...روی آن پلکان همه چیز زیباتر از گذشته به نظر میرسد.....
حالا تمام خوابهای بی سرو سامان ما تعبیر!شده است و ما میتوانیم در سایه سار چنارهای بلند
عشق را جرعه جرعه بنوشیم و احساس خوشبختی کنیم.........
قرار گرفتن آن بالا آنقدر دلچسب هست که دنیامان طعم شکلات پیدا کند...و قاصدکها امیدهای
تازهمان را به هوا ببرند....حالا همه برای من و تو تعظیم میکنند...شکوفه های گیلاس هم برابر ستاره هایمان که لحظه به لحظه آسمان را فروزانتر میکند سر تسلیم فرود می آورد....میدانی که هیچ صدائی مثل صدای بالا رفتن از نردبان آسمان و رسیدن به خورشید نمیتواند آواز هزار قناری را به گوشمان برساند
اما.............باید قبول کنیم که این پایان قصه نیست..باید قبول کنیم که در این دایره خلوت آرزوها بیش از اینها باید به پیش بتازیم و بر طبلهای سعادت بکوبیم...عشقمان میتواند کاری کند که ما بیشتر بخندیم
آنقدر بیشتر که سقف آسمان هم ترک بر دارد!!باید حواس گمشده را جمع کرد و آفتابی که از پیشانیها پریده را در پهنای صورتها نشاند....ما میتوانیم...فقط پرو بالی از عشق میخواهیم......
+ نوشته شده در شانزدهم مهر 1388ساعت 2:30  توسط حسام
|
به نام هستی بخش مهربان..
سرخی باران زده ی آسمان چشمانش را در آن غروب رفتن هنوز به یاد دارم..با کوهی از غصه ودرد
میرفت و اشک آسمان بدرقه راهش بود...
بروی صخره های خاموش زندگی نه کسی صدایش را شنید و نه کسی مهتاب را برای رویاهایش
هدیه کرد..شاید به همین دلیل تنهایش رابه آینه سپرد وداغدار ستاره های سربی شد..
انگار قرار نبود تا آخرین روز دنیا رنگین کمان آرزوهایش طلوع کند..
برای او زمین رو به تنهایی میرفت..هوا به سردی..پنجره ها بسته میشد..آدمها کم حرف..کوچه ها
خلوت..از این همه بی مهری بغض آسمان هم ترک بر میداشت و کوچه ها از ترس بی کسی از
رهگذران عکس میگرفتند..
دیگر ساقه های ریواس هم برای مردی که در شب مهتابی ماه را در آغوش میکشید و چشمانش
را پر از یاسمن میکرد..دست تکان نمیداد..او رفت چقدر معصومانه تا حتی پنجره های اتاق که روزی به
عشق او و خوابهای نقره ایش شبنمی میشد دریچه های معطر را به سوی او ببندد..
و امروز او آمده است..با همان قلب شکسته پاییزی و زمستان زودرسی که بر سر و رویش فرود آمده
است..او برگشت با یک سبد مرزه و نعنا و یک چمدان پر از خوشباشیها..که طعم عسل میدهد..آمده است تا فریاد بلند بودن را از بغض شکسته زمان بازپس گیرد..
اما ای کاش میتوانست جهت عقربه های زمان راهم عوض میکرد..
ای کاش میتوانست همان مرد دیروز باشد.......
+ نوشته شده در یکم مهر 1388ساعت 22:43  توسط حسام
|
به نام هستی بخش مهربان.. به اشیانه گرم من خوش امدی..
من همین لحظه متولد شده ام..همین لحظه که نوشته من را میخوانی و میخواهی بدانی چه چیزی برایت نوشه ام..
...به دنیا آمده ایم تا به حرفهای هم گوش بسپاریم و درباره حرفهای هم بیاندیشیم..
ببینیم چقدر لهجه هایمان شبیه هم است و چه مقدار دلهایمان به هم نزدیک..
...به هر حال خوشحالم که میتونم(البته اگه لایق باشم)هم کلام با شماهایی بشم که کلامتون
بوی عشق و نگاهتون سرشار محبت..
جا داره سلام گرمیرو هم به بچهای گل انجمن حافظ گنبد بدم که بی تملق بهترینای خدان..
بی معرفتی اگه اگه از دوست خوبم..محرم اسرارم..مهربونم..که به دوستی باهاش مباحات میکنم
یاد نکنم...سید جواد طباطبایی...آرزوم سلامتی خودشو خانوادشه..
ببخشید پر حرفی کردم..
زآدمی به جهان نیک ماندو بس به مهر کوش که گیتی به کس وفا نکند
(یا حق..
+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:28  توسط حسام
|